اخوي سيد جليل ، مرحوم آقا سيد علي تبريزي داماد فرمود: اوقاتي كه در پركنه هندوستان بودم ، روزي در منزل نشسته بودم .ناگاه زن مجلله اي ،وارد حجره مـن شد و بدون مقدمه چادر خود را كنار زد و صورتش را به من نشان داد.ديدم زني است جوان و در نهايت حسن و جمال كه شديدا لاغر است .آن زن گفت : علت لاغري من اين است كه گرفتار يكي از اجنه شده ام .او مرا به اين حالت رسانده است .
من براي رهايي خودم چاره اي نديدم ، جز آن كه به شما متوسل شوم ، به خاطر اين كه سيد و از دودمان پيغمبريد.
بـعـد از صحبتهاي اين زن به او دستور دادم هر وقت آن جن نزد تو ظاهر شدآية الكرسي را قرائت كن ، او از تو فرار خواهد كرد.گفت : آية الكرسي را بلد نيستم .مدتي زحمت كشيدم تا بالاخره آية الكرسي را به او تعليم دادم .
بعد از چند روز آمد و اظهار تشكر كرد كه به بركت اين آيه مباركه ، هر وقت او نمايان مي شود و آن را مي خوانم ، از شرش خلاص مي شوم .مـدتـي از ايـن جـريان گذشت .روزي ديدم چيز سياهي مانند قورباغه به سقف اتاق مسكوني من چـسـبـيـده و كم كم رو به پايين مي آيد وهمين طور بزرگ مي شود، تا آن كه به سطح اتاق رسيد.
ناگاه ديدم هيكلي عجيب و هيولايي غريب است كه من ازديدنش به وحشت افتادم .
با صدايي رسا و با تندي و خشونت به من گفت : تو به خاطرتعليم آية الكرسي به محبوبه ام او را از من جدا كردي و بالاخره تو را خواهم كشت .
مـن شـروع به خواندن آية الكرسي نمودم .
ناگاه آن هيكل عجيب ، كم كم كوچك شد، تابه صورت اول برگشت و ناپديد شد.
چـنـدين مرتبه به همين كيفيت به سروقت من آمده و قصد كشتنم را نمود، اما من باخواندن آية الكرسي از شر او نجات يافتم .تا آن كه روزي براي تفريح از شهر خارج شدمدر آن نزديكي جنگلي بـود وقتي نزديك جنگل رسيدم ، ناگاه اژدهاي عظيم الجثه اي از بين درختان بيرون آمد و فرياد زد: مـن هـمان جن هستم و الان تو را هلاك مي كنم .ببينم كيست آن كه تو را از چنگ من رهايي بخشد؟ تـا ايـن كـلام را از او شـنـيـدم فـورا ملهم شده و متوسل به ، فريادرس بيچارگان و نجات دهنده درمـانـدگـان ، حـضرت صاحب العصر و الزمان ارواحنافداه گرديدم و به آن جن گفتم :حضرت حجت (ع ) مرا نجات خواهد داد.تـا ايـن جمله از دهانم خارج شد، جوان سيدي را كه عمامه اي سبز بر سر و تبري دردست داشت ، مقابل خود ديدم .
آن آقا تبر خود را به من داد و فرمود: اين اژدها رابكش .عـرض كـردم : مـولاي مـن ، از تـرس و وحشت در اعضاي خود رمقي نمي بينم ، چه رسدبه آن كه بتوانم تبر را به كار گيرم .در اين جا خود ايشان نزديك رفته و به ضرب تبر سر آن اژدها را درهم كوبيد و به درك فرستاد.بعد هم فرمود: برو كه از شر او خلاص شدي .
سؤال كردم : شما كه مي باشيد؟ فرمودند: تو چه كسي را به كمك خواستي و به كه متوسل شدي ؟ عرض كردم : به امام عصر (ع ) متوسل شدم .فرمودند: منم حجت وقت و امام زمان .بعد هم از نظرم غايب شدند.من هم خداوند متعال را به خاطر اين نعمت بزرگ ، بسيار شكر نمودم
كمال الدين ج 2، ص 204، س 25.
حـاج محمد حسين كه از تجار بود، به من رسيد و سؤال كرد: اهل كجاييد؟ گفتم : اهل دزفول هستم .
هـمـيـن كـه اسـم دزفـول را از من شنيد، بناي مصافحه و معانقه و اظهار محبت كردن به من را گذاشت و گفت : امشب براي صرف غذا به منزل من تشريف بياوريد.
كمي ترسيدم كه بدون هيچ سابقه اي به منزل او بروم ، لذا تامل نمودم .
ايشان از حال من ، مطلب را دريافت ، لذا گفت : اگر هم مي ترسيد، مي توانيد هر كس را بخواهيد باخود بياوريد، مانعي ندارد.
من وعده دادم و ايشان نشاني خانه را داد.
شب به آن جا رفتم ، ديدم تشريفات وتداركات زيادي بجا آورده است .
ايشان به من گفت : سبب اظهار محبت من نسبت به شما آن هم به اين كيفيت ، آن است كه من از دزفـول شـمـا فـيضي عظيم برده ام ، لذا چون شنيدم شما از اهل آن جاييد،خواستم قدري تلافي كرده باشم .
جريان اين است كه من ثروت زيادي دارم ، ولي قبلاهيچ اولادي نداشتم و به اين دليل مـحزون بودم و غصه مي خوردم ، تا آن كه به كربلا ونجف مشرف شدم .
در آن جا از اهل علم سؤال كردم : براي حاجات مهم ، چه توسلي در اين جا مؤثر است .
گـفتند: ((به تجربه ثابت شده است ، كه اعمال مسجدسهله در شب چهارشنبه ، موجب توجه امام عصر (ع ) مي شود)).
ادامه مطلب...
حاج شيخ عبدالحسين بغدادي فرمود: سـيـد حمود بن سيد حسون بغدادي ، از اخيار و رفقاي ايشان و در كمال تدين و عفت نفس و بلند نـظـر، بـود و بـا آن كـه مـبتلا به شعار صالحين ، يعني فقر بود، بااين حال جهت تشرف به خدمت حـضرت ولي عصر ارواحنافداه تصميم گرفت كه چهل شب جمعه به زيارت حضرت سيدالشهداء (ع ) از بغداد به كربلا، برود.
به همين جهت حيواني را براي اين امر خريداري نموده و متحمل مخارج آن گرديده بود و خيلي وقـتـهـا مي شد كه بيشتر از يك قمري نداشته ، ولي به زاد توكل و توشه توسل بيرون مي آمد.
حق تـعـالي چنان محبت آن بزرگوار را در قلوب مردم انداخته بود كه اهل محموديه ، كه اغلب ايشان اهل سنت و جماعتند، هميشه به انتظار آمدن ايشان بوده ، و ديده به راه ، به مجرد ورودش ، گرد او جمع مي شدند و وي را تكريم نموده ، آب و غذا براي خودش و علوفه براي مركبش مهيا مي كردند.
اهل اسكندريه كه همگي ، سنيان متعصب مي باشند هم به اين شكل با ايشان ، برخورد مي كردند.
زمـانـي كه يك چله آن بزرگوار به اتمام رسيد، در آخر، مردد شد كه اين شب ، شب چهلم است يا شب سي و نهم ، و آن شب مصادف با زيارت مخصوصه اميرالمؤمنين (ع ) بود.
وارد نـجف اشرف شده و شب چهارشنبه با جمعي از رفقا به مسجد سهله مشرف گرديد، تا آن كه روز چهارشنبه به سمت كربلا روانه شود.
ادامه مطلب...
[چنانچه در زمان حجاج لعنة اللّه عليه از جايش كنده شـد و هر كس خواست آن را در جاي خود نصب كند ممكن نشد تا آن كه امام زين العابدين و سيد الساجدين (ع ) به دست مبارك خود، آن را بر جايش قرار دادند.
] در بغداد سخت بيمار شدم ، به طوري كه خود را در شرف مرگ ديدم ، لذا از آن مقصدي كه داشتم (تـشـرف بـه بيت اللّه الحرام ) نااميد شدم .
مردي را كه به ابن هشام مشهور بود از جانب خود نايب نـمودم ، نامه اي سر به مهر به او سپردم و در آن از مدت عمر خود سؤال كرده بودم و اين كه ، آيا در اين بيماري از دنيا مي روم يا نه ؟ و به اوگفتم : عمده هدف من آن است كه اين رقعه را به كسي كه حجرالاسود را به جاي خودنصب مي كند، برساني و جوابش را از او بگيري ، زيرا من تو را فقط براي همين كارمي فرستم .
ابـن هـشـام گفت : وقتي به مكه معظمه وارد شدم و خواستند، حجرالاسود را در جاي خود نصب نـمـايند، مبلغي به خدام دادم تا بتوانم كسي كه آن سنگ را بر جاي خود قرارمي دهد ببينم .
چند نـفـر از ايشان را نزد خود نگاه داشتم ، تا مرا از ازدحام جمعيت حفظنمايند.
هركس كه مي خواست حجرالاسود را در جاي خود نصب نمايد، سنگ اضطراب داشت و بر جاي خود قرار نمي گرفت .
در آن حال جواني گندمگون وخوشرو پيدا شد.
ايشان آمد و حجر را بر جاي خود گذارد.
سنگ در آن جا، قرارگرفت ، به طوري كه گويا اصلا و ابدا از جاي خود برداشته نشده است .
بـعـد از مـشـاهـده اين حال ، صداي جمعيت به تكبير بلند گرديد و آن جوان پس از اين كار از در مسجد الحرام خارج شد.
من نيز به دنبال او رفتم و مردم را از جلوي خوددور مي كردم و راه را باز مي نمودم ، به طوري كه آنها گمان كردند ديوانه يا مريض هستم و راه را باز مي نمودند.
چشم از آن جوان بر نمي داشتم تا آن كه از بين مردم به كناري رفت و با وجودي كه من با سرعت راه مي رفتم و ايـشان با كمال تاني حركت مي كرد، باز به او نمي رسيدم ، تا به جايي رسيد كه جز من كسي نبود كه او را ببيند.
توقف نمود و فرمود: چيزي را كه همراه داري بياور.
رقعه را به او دادم .
بدون آن كه آن را باز و نگاه كند، فرمود: به صاحب رقعه بگو، او در اين بيماري فوت نمي كند، بلكه سي سال ديگر، از دنيا خواهد رفت .
ابن هشام گفت : آنگاه چنان گريه اي بر من غلبه كرد كه قادر بر حركت كردن نبودم .
جوان مرا به همان حال گذاشت و رفت ، تا آن كه از نظرم غايب شد.
ابوالقاسم بن قولويه مي فرمايد: ابن هشام بعد از مراجعت از حج ، اين واقعه را به من خبر داد.
نـاقـل اصل قضيه مي گويد: پس از آن كه سي سال از جريان گذشت ، ابن قولويه مريض شد و در صـدد تـهيه كارهاي آخرت خود برآمد: وصيت نامه خود را نوشت و كفن خود را آماده كرد و محل قبر خود را معين نمود.
به او گفتند: چرا از اين بيماري مي ترسي ؟ اميد داريم كه خداوند تفضل كرده و تو راعافيت دهد.
جواب داد: اين همان سالي است ، كه خبر فوت مرا در آن داده اند.
در آن سال ، و با همان مرض وفات كرد و به رحمت الهي رسيد
كمال الدين ج 2، ص 57، س 3.
یک خبر برای تمام دوستابی که خواستار داشتن تمام مطالب این وبلاگ هستن اینکه می توانی با دانلود لینک که کم حجم هم هست این خواسته خود را عجابت کنید.
آقـا مـيرزا هادي بجستاني مي گويد: از مؤذن و خادم مدرسه سامرا
پرسيدم : اين چندسال كه در جوار اين ناحيه مقدسه به سر برده اي آيا معجزه اي مشاهده
كرده اي ؟گفت : بلي ، شبي براي گفتن اذان صبح به پشت بام حرم مطهر رفتم .
چند نفر را در آن جاديدم .
بـعـد از گـفتن اين مطلب ساكت شد.
گفتم : تمام قضيه را ذكر كن .
گفت : الان حال مساعدي ندارم سر فرصت آن را بيان مي كنم .
ايـن بود و چند مرتبه از او درخواست اتمام جريان را مي كردم
، ولي ايشان همان جواب را مي دادند.
تـا شب بيست و دوم ماه صفر سال 1335، در حرم عسكريين (ع )مقابل
ضريح مقدس به او گفتم : حكايت را بگو.
گفت : تا به حال قضيه را به احدي نگفته ام .
پنج سال قبل شب جمعه اي وارد صحن مـطهر شدم .
در پله هاي پشت بام هميشه قفل است .
آن را باز كردم و از پله ها بالا رفتم تا به فضاي پـشت بام رسيدم
.
درفلان محل ، هفت نفر از سادات را ديدم كه رو به قبله نشسته
اند و بزرگواري كـه عمامه سياه بر سر مبارك دارد، مانند امام جماعت جلوي آنهانشسته
است .
من پشت سرايشان قرار گرفته بودم .
از يكي سؤال كردم : ايشان كيستند؟ گفت : اين بزرگوارحضرت صاحب
الزمان عجل اللّه تعالي فرجه الشريف است و نماز صبح را به ايشان اقتدامي كنيم .
مشهدي ابوالقاسم گفت : من از هيبت نام مبارك آن حضرت ، ياراي
ماندن نداشتم ، لذاروانه سمت مـقـابـل گشته ، بالا رفتم .
صبح كه طالع شد، اذان گفتم و وقتي به زير آمدم درفضاي بام هيچ
كس را نديدم
كمال الدين ج 1، ص 103، س 40
سلام دوست عزیز
از این که ولاگ را دیر به روز کردم معذرت می خواهم
اما در عوض یک خبر خوب برای شما دارم . بنده یک تالار گفتگو تشکیل دادام که
به مسائلیکه در ذهن
دوستان در مورد مذهب شیعه قرار دارد پاسخ دهیم .
من از شما می خواهم که در این سایت عضو شوید تا به توانیم
حداقل یک قدم کوچک برای دین خود برداریم.
http://shieh.in-goo.com/index.htm اسم این سایت هم هر
آنچه یک شیعه باید بداند است.
در صورت امکان این سابت را در لینک های خود قرار دهید .
د) بشارت ظهور حضرت بقية اللّه(عليه السلام) در كتاب «وشن جوك»
در كتاب «جوك» كه رهبر جوكيان هندو است و او را پيامبر مى دانند، در باره بشارت ظهور حضرت «بقية الله»- ارواحنا فداه - و رجعت گروهى از اموات در دوران حكومت عدالت گستر آن حضرت، چنين آمده است:
«آخر دنيا به كسى برگردد كه خدا را دوست مى دارد و از بندگان خاص او باشد و نام او «خجسته» و «فرخنده» باشد. خلق را، كه در دين ها اختراع كرده و حق خدا و پيامبر را پايمال كرده اند، همه را زنده گرداند و بسوزاند، و عالم را نو گرداند، و هر بدى را سزادهد، و يك «كرور» دولت او باشد كه عبارت از چهار هزار سال است، خود او و اقوامش پادشاهى كنند».
دو كلمه «فرخنده» و «خجسته» در عربى به (محمّد و محمود) ترجمه مى شود و اين هر دو اسم، نام مبارك حضرت مهدى- ارواحنا فداه - مى باشد، و شايد هم اشاره به «محمّد» و «احمد» باشد; زيرا در روايات اسلامى وارد شده است كه حضرت مهدى- ارواحنا فداه - دو نام دارد، يكى مخفى و ديگرى ظاهر است، نامى كه مخفى است «احمد» و آن كه ظاهر است «محمّد» مى باشد.
ب) بشارت ظهور حضرت مهدى(عليه السلام) در كتاب «باسك»
در كتاب «باسك» كه از كتب مقدّسه آسمانى هندوهاست، بشارت ظهور حضرت ولى عصر(عليه السلام) چنين آمده است.
«دور دنيا تمام شود به پادشاه عادلى در آخر الزمان، كه پيشواى ملائكه و پريان و آدميان باشد، و حق و راستى با او باشد، و آنچه در دريا و زمين ها و كوه ها پنهان باشد همه را بدست آورد، و از آسمان ها و زمين و آنچه باشد خبر دهد، و از او بزرگتر كسى به دنيا نيايد».
ج) بشارت ظهور حضرت مهدى(عليه السلام) در كتاب «پاتيكل»
در كتاب «پاتيكل» كه از كتب مقدّسه هنديان مى باشد و صاحب اين كتاب از اعاظم هند است و به گمان پيروانش، صاحب كتاب آسمانى است، بشارت ظهور مبارك حضرت مهدى(عليه السلام) چنين آمده است:
«چون مدّت روز تمام شود، دنياى كهنه نو شود و زنده گردد، و صاحب ملك تازه پيدا شود از فرزندان دو پيشواى بزرگ جهان كه يكى «ناموس آخر الزمان» و ديگرى «صديق اكبر».
يعنى وصى بزرگتر وى كه «پشن» نام دارد. و نام آن صاحب ملك تازه، «راهنما» است، به حق، پادشاه شود، و خليفه «رام» باشد، و حكم براند، و او را معجزه بسيار باشد. هر كه پناه به او برد و دين پدران او اختيار كند، سرخ روى باشد در نزد رام».
و دولت او بسيار كشيده شود، و عمر او از فرزندان «ناموس اكبر» زياده باشد، و آخر دنيا به او تمام شود. و از ساحل درياى محيط و جزاير سرانديب و قبر بابا آدم(عليه السلام) و از جبال القمر تا شمال هيكل زهره، تا سيف البحر و اقيانوس را مسخر گرداند، و بتخانه «سومنات» را خراب كند. و «جگرنات» بفرمان او به سخن آيد و به خاك افتد، پس آن را بشكند و به درياى اعظم اندازد، و هر بتى كه در هر جا باشد بشكند».
ادامه مطلب...
در كتاب «اوپانيشاد» كه يكى از كتب معتبره و از منابع هندوها به شمار مى رود، بشارت ظهور مهدى موعود(عليه السلام) چنين آمده است:
«اين مظهر ويشنو (مظهر دهم) در انقضاى كلّى يا عصر آهن، سوار بر اسب سفيدى، در حالى كه شمشير برهنه درخشانى به صورت ستاره دنباله دار در دست دارد ظاهر مى شود، و شريران را تماماً هلاك مى سازد، و خلقت را از نو تجديد، و پاكى را رجعت خواهد داد . . . اين مظهر دهم در انقضاى عالم ظهور خواهد كرد».
با اندك تأملى در جملات بشارت فوق، ظاهر مى شود كه مقصود از «مظهر ويشنو» همان وجود مقدّس حجة بن الحسن العسكرى(عليه السلام) است; زيرا طبق روايات متواتر اسلامى آن حضرت در آخر الزمان و در پايان جهان، ظهور خواهد نمود و با شمشير قيام خواهد كرد، و تمامى جباران و ستمگران روى زمين را از بين خواهد برد، و در دوران حكومت آن مظهر قدرت خداوندى، جهان، آفرينش نوينى خواهد يافت.
« مهدى(عليه السلام) بر اسب دست و پا سفيدى سوار است»
اين عنوان كه در دومين فراز بشارت كتاب «اوپانيشاد» آمده است، در اخبار معصومين(عليهم السلام) بدان اشاره شده كه براى نمونه برخى از آنها را در اينجا مى آوريم:
در حديثى از حضرت امير مؤمنان على(عليه السلام) روايت شده كه در مورد ظهور مبارك حضرت مهدى(عليه السلام) و به هنگام حركت آن حضرت از نجف به سوى مسجد سهله فرموده است:
«كَأنِّي بِهِ وَ قدْ عَبرَ مِنْ وادِي السّلام إلى مَسْجِدِ السَّهْلَةِ عَلى فَرَس مُحَجَّل لَهُ شِمْراخٌ يُزهِو وَ هُوَ يَدْعُو و يقول في دعائهِ...».
«گويى او را با چشم خود مى بينم كه در نزديكى نجف از وادى السلام عبور كرده، به سوى مسجد سهله پيش مى رود در حالى كه بر اسب دست و پا سفيدى سوار است كه پيشانى سفيد و درخشنده اى دارد، و همه درخشندگى آن را چون چراغ و ستاره مى بينند و او در آن حال دعا مى خواند . . .»
سـيـد مـهـدي عـباباف نجفي ، كه مداومت تشرف به مسجدسهله در شبهاي چهارشنبه راداشت فرمود: شـبي با جمعي از رفقا به مسجدسهله مشرف شديم .
ديديم ركن قبله مسجد، طرف شرقي ، همان جا كه مقام ((35)) حضرت حجت (ع ) واقع ميباشد، روشن است .
معلوم شد آن روشني ،روشني چراغ نـيست ، بلكه نور صورت مبارك آن سرور، در و ديوار را منور ساخته است .
هر يك در جاي خود مانند چوب از حس وحركت افتاديم ، جز مـن كـه چند قدمي از رفقا جلوتر رفتم .
هر چه خواستم نزديك شوم يا عرضي كنم ، در خود يارايي نديدم ، مگر اين كه مطلبي به خاطرم آمد و عرض كردم : لطفا استخاره اي براي من بگيريد.
سـپـس بـه سـمـت در مـسجد روانه گرديد، چون قدري تشريف برد قدرت در پاي خوديافته به دنبالش روانه شديم .
تا آن كـه بـالاخره از مسجد خارج شديم و به فاصله اي كه بين دو در بود رسيديم .
آن بزرگوار از در دوم خـارج شدند.
بر بي لياقتي و از دست دادن فرصتي كه براي ذكر حاجاتمان پيش آمده بود، افسوس خورده و متاثر شديم
- مـكـانهائي كه بخاطر ديده شدن معجزه يا كرامت و امثال اين موارد، مورد توجه واقع شده و كم كم زيارتگاه شده اند.
- قسمتي از اتاق يا سالن كه كمي بلندتراز جاهاي ديگر ساخته مي شود.
كمال الدين ج 1، ص 103، س 20.
فاضل جليل ملا ابوالقاسم قندهاري فرمود: در سـال 1266، هـجري در شهر قندهار، خدمت ملا عبدالرحيم (پسر مرحوم ملا حبيب اللّه افغان ) كتاب هيئت و تجريد را درس مي گرفتم (اين دوكتاب از دروسي است كه سابقا در حوزه خوانده مي شد و الان هم كم و بيش آنها رامي خوانند).
عـصـر جـمـعه اي به ديدن ايشان رفتم .در پشت بام شبستان بيروني او، جمعي از علماء وقضات و خـوانـيـن افـغان نشسته بودند.بالاي مجلس ، پشت به قبله و رو به مشرق ،جناب ملا غلام محمد قـاضي القضات ، سردار محمد علم خان و يك نفر عالم عرب مصري و جمعي ديگر از علماء نشسته بودند.بـنـده و يك نفر از شيعيان كه پزشك سردار محمد بود، و پسرهاي مرحوم ملاحبيب اللّه ، پشت به شـمـال و پـسـر قـاضـي القضات و مفتي ها برعكس ما، يعني رو به قبله و پشت به مشرق كه پايين مجلس مي شد، به همراه جمعي از خوانين نشسته بودند.سـخـن در مـذمـت و نكوهش مذهب تشيع بود، تا به اين جا كشيد كه قاضي القضات گفت : ((از خرافات شيعه آن است كه مي گويند: [حضرت ] م ح م د مهدي پسر[حضرت ] حسن عسكري [(ع )] سال 255 هجري در سامرا متولد شده و در سال260 در سرداب خانه خود غايب گرديده و تا زمان ما هم هنوز زنده است و نظام عالم بسته به وجود او است )).
هـمـه اهل مجلس در سرزنش و ناسزا گفتن به عقايد شيعه هم زبان شدند، مگر عالم مصري ، كه قبل از اين سخن قاضي القضات بيشتر از همه ، شيعه را سرزنش مي كرد.اودر اين وقت خاموش بود و هـيـچ نـمـي گفت ، تا اين كه سخن قاضي القضات به پايان رسيد.در اين جا عالم مصري گفت : ((سـال فـلان ، در مـسـجـد جـامـع طـولون ، پاي درس حديث حاضر مي شدم .فلان فقيه حديث مـي گـفـت .سـخـن به شمايل [حضرت ] مهدي [(ع )] رسيد.قال و قيل برخاست و آشوب بپا شد.نـاگـهـان هـمـه ساكت شدند، زيراجواني را به همان شكل و شمايل ايستاده ديدند، در حالي كه قدرت نگاه كردن به او رانداشتند)).
ادامه مطلب...
مـلا حـبيب اللّه ، كه از متقين و مورد اعتماد است ، مؤذن مسجدي بود كه مرحوم حاج سيد محمد صادق قمي (ره ) آن را تاسيس كرد.ايشان فرمود: عـادت مـن ايـن بود، كه يك ساعت قبل از طلوع فجر، به مسجد مي آمدم و نافله شب رادر آن جا مـي خـوانـدم و وقتي هوا گرم مي شد بر پشت بام مسجد بجا مي آوردم و بعد ازاداء نافله بر سطح ايـوان مـرتـفع مسجد مي رفتم و قبل از اذان قدري مناجات مي كردم .وقتي كه صبح مي شد اذان مي گفتم و براي نماز پايين مي آمدم .ايـن بـرنامه را نزديك به بيست سال اجرا مي كردم .شبي از شبها كه تاريك بود و بادمي وزيد، بنابر عـادت بـه مـسـجد آمدم .ديدم در مسجد باز است و يك روشنايي درآن جا ديده مي شود.گمان كـردم خـادم ، در مـسـجـد را نـبـسته و چراغ را خاموش نكرده است .داخل شدم كه ببينم جريان چـيـسـت ، ديـدم سيدي به لباس علماء ايران درمحراب مشغول نماز است و آن روشنايي از چهره مبارك ايشان ساطع مي شود نه ازچراغ ! درباره آن سيد و صورت نورانيش تفكر مي كردم .وقتي از نماز فارغ شد، رو به من نمود و مرا به اسم صدا زد و فرمود: به آقاي خود (سيد محمد صادق قمي ) بگوبيايد.ـدون تـامل امر او را اطاعت نمودم و رفتم كه مرحوم حجة الاسلام سيد محمد صادق قمي را خبر كنم .چون به خانه اش رسيدم در را به آرامي كوبيدم .ديدم ، آن مرحوم درحالي كه عمامه خود را به سـر كرده ، پشت در ايستاده و مي خواهد از خانه خارج شود.سلام كرده و عرض كردم : سيد عالمي در مسجد است و شما را احضار نموده است .فرمود: آيا او را شناختي ؟ گـفـتـم : نه ، نشناختم ، ولي از علماء ولايت ما نيست .آقا! چقدر صورت او نوراني است ،من چنين صورت نوراني در مدت عمرم نديده ام .اما مرحوم سيد محمد صادق به من جوابي نمي داد.با ايشان بودم ، تا داخل مسجد شد.ديدم نسبت به آن سيد، ادب خاصي را رعايت مي كند و خضوع كاملي در برابر ايشان دارد.سلام كرد و نزديك ايشان نشست و با آن شخص مذاكره اي نمود.بعد از مدت زماني ، آن سيد از مسجد خارج شد.مـن كـه از خـضوع ايشان تعجب كرده بودم پرسيدم اين سيد كه بود؟ و چرا تا اين حدنسبت به او خضوع مي كرديد؟ رو به من نمود و فرمود: او را نشناختي ؟ گـفـتـم : نه ، از من تعهد گرفت كه در مدت حياتش ، اين جريان را بروز ندهم .بعد فرمود:آن آقا، مولاي من و تو، حضرت صاحب العصر و الزمان عجل اللّه تعالي فرجه الشريف بود.در ايـن جـا مـن بـه سوي در مسجد دويدم .ديدم در بسته و مسجد تاريك است و احدي در آن جا نيست .از سـخنان حضرت با ايشان چيزي نفهميدم ، جز آن كه امر به اقامه نماز جماعت صبح در اول فجر فرمودند.مـلا حبيب اللّه اين مطلب را بروز نداد، مگر بعد از وفات حجة الاسلام سيد محمدصادق قمي ، و بر صدق اين قضيه ، سه بار به قرآن كريم قسم خورد
كمال الدين ج 1، ص 119، س 28.
حـاج سـيـد ابوالقاسم ملايري ، كه از علماي مشهد مقدس است ، از مرحوم پدرشان آقاي حاج سيد عبداللّه ملايري (ره )، كه داراي همتي عالي بود، نقل فرمودند: هنگامي كه براي تحصيل علم قصد كردم به خراسان بروم ، از تمامي وابستگيهاي دنيوي صرف نظر نموده و پياده براه افتادم .
مقداري از مسير را كه طي كردم ، به يكي ازآشنايان خود برخورد نمودم ، كـه سـابـقا داراي منصبي در ارتش بود، عده اي هم همراه او بودند.
ايشان مرا احترام كرده و تا قم رساند.
در قـم عالم جليل آقاي حاج سيد جواد قمي را، كه از بزرگان علماي آن جا بود زيارت كردم .
بين من و ايشان مذاكراتي واقع شد، به طوري كه از من خوشش آمد و در وقت خداحافظي هزينه سفر تا تهران را به من دادند.
در راه ، با يكي از اهل تهران برخوردكردم .
ايشان از من درخواست نمود كه در آن جا ميهمان او باشم و نزد ديگري نروم ،لذا در تهران ميهمان ايشان بودم .
او هـر روز مـرا بيشتر از قبل گرامي مي داشت .
بحدي كه از كثرت احترام او خجل شدم .
از طرفي جـاي ديگري هم كه نمي توانستم ميهمان شوم ، لذا به خانه اميركبير، يعني صدر اعظم ميرزا علي اصغرخان ، رفتم كه وضعم را اصلاح كند و هزينه سفر تاخراسان تهيه شود.
در بـيروني خانه او نشسته و منتظر بودم كه از اندروني خارج شود.
وقتي ظهر شد،مؤذن روي بام رفـت تـا اذان بگويد.
با خود گفتم : اين مؤذن جز به دستور صدراعظم براي اذان روي بام خانه او نـمـي رود، و او هـم چـنين دستوري نمي دهد، مگر براي آن كه خودش را در نزد مردم ، متعهد به اسـلام جـلـوه دهد، لذا به خود نهيب زدم و گفتم :كساني كه از اغيارند، خود را با نسبت دادن به اسلام نزد مردم بالا مي برند و تو با اين كه به خاطر انتساب به اهل بيت نبوت (ع ) محترمي ، به خانه اغيار آمده اي و از آنان توقع كمك داري ! بـعـد از ايـن فـكـر بـا خـود قـرار گذاشتم كه اظهار حالم را نزد صدراعظم ننمايم و از اوچيزي درخـواسـت نـكـنـم .
پـس از ايـن معاهده قلبي ، اميركبير به بيروني آمد و همه مردم به احترام او برخاستند.
من در كنار مجلس نشسته بودم و برنخاستم .
او به سمت من نظر انداخت و نزديك من آمـد، امـا مـن اعـتـنـايي به او ننمودم .
دو يا سه مرتبه رفت و آمدكرد، اما من به حال خود بودم و اعتنايي نمي كردم .
وقـتـي ديـدم مـكـرر آمد و برگشت ، خجالت كشيدم و با خود گفتم : شايسته نيست كه اين مرد بزرگ به من توجه بنمايد ولي اعتنايي به او نكنم ، لذا در مرتبه آخر به احترام اوبرخاستم .
ايشان گفت : آقا فرمايشي داريد؟ گفتم : نه عرضي ندارم .
گفت : ممكن نيست و حتما بايد تقاضاي خود را بگوييد.
گفتم : تقاضايي ندارم .
گفت : بايد هر امري داشته باشيد آن را حتما بفرماييد.
ادامه مطلب...






